| شيعيان اهل سنت واقعي |
| | |||||
| محمد علي ( جمعه 17/3/1387 :: ساعت 5:50 عصر ) اهانت دجالان به حضرت علي (ع) در آستانه فرا رسيدن شهادت مظلومانه دختر پيامبر ، فاطمه زهرا (س)، متاسفانه شاهد اهانت و توهينهاي فراوان دجالاني هستيم که به دروغ نام خود را مسلمان و پيرو سنت رسول الله گذاشتهاند. اينان به زعم خودشان براي دروغ جلوه دادن شهادت حضرت فاطمه و نيز افسانه خواندن اين ماجراي متقن تاريخي، اهانتهايي به علي (ع) و نيز فاطمه زهرا ميکنند که زبان از بيان آن شرم دارد. و جالب اينکه در نوشتههاي خود دائما شيعه را متهم ميکنند که به اهل بيت توهين ميکنند؟! بنده در اين مطلب با اشاره به احاديث مجعولي که در کتاب اين دجالان وجود دارد، خواهم نوشت که چه کساني به خاندان رسول خدا و اهل بيت پيامبر توهين ميکنند بزرگ جلوه دادن شخصيتها تئوري بزرگ جلوه دادن شخصيتها، يکي از مهمترين مسائلي است که در طرح اهل سنت آمده است. چرا که بر اساس آن توانستند امت را به سوي خط ديگري که دشمن اهل بيت است، سوق بدهند. اگر نبود آن مقامي که براي ابوبکر ساختند و او را بر تمام شخصيتهاي امت برتري دادند و اگر نبود منزلتي که براي عمر درست کردند که گاهي مقامش را از مقام پيامبر نيز بالاتر دانستند و اگر نبود مقام عايشه و ابوهريره و ابن عمر، و اگر نبود تئوري عدالت صحابه و عشره مبشره، هرگز مقام امام علي اينقدر پايين نميآمد و هرگز درجه ابوذر و سلمان و عمار و حذيفه و ديگر ياران و شيعيان علي کاسته نميشد. آري نصوصي که درباره حضرت علي(ع) وارد شده است، تمام اقوال و روايات ديگري را که درباره ابوبکر و عمر و عثمان، عايشه و ديگران نقل شده است، ويران و منهدم ميکند. از اينجا بود که اين قوم به خاطر پر کردن نقصي که در نصوص بود و شخصيتشان را تاييد نميکرد، به تئوري اجماع و عدالت، روي آوردند. زيرا با اجماع توانستند رواياتي را مطرح کنند که ديگران را در برابر امام علي، مقام والا ببخشند! هدف از بزرگ جلوه دادن اينان، وادار کردن امت بود که پيروي از افراد خاصي نمايد و از سوي ديگر امت را بقبولانند که اشخاص معيني را رد کند و به فراموشي بسپارد. کوچک کردن شخصيت امام علي اينان به بزرگ کردن شخصيتهاي خود بسنده نکردند، بلکه تمام سعي و تلاششان را به کار بردند که امام علي را کوچک و تحقير کرده و ازمقام و منزلتش بکاهند و از اين روي رواياتي را از زبان رسول خدا نقل کردند که علي را بيارزش جلوه داده و امت را قانع ميکند که به همان منزلتي که خود برايش وضع کردند اکتفا کند. بخاري نقل ميکند که رسول خدا بر منبر رفت و گفت: « فرزندان هشام بن مغيره از من اجازه گرفتند که دخترشان را به ازدواج علي بن ابيطالب درآورند. من هرگز اجازه نميدهم اجازه نميدهم اجازه نميدهم مگر اين که فرزند ابوطالب دخترم را طلاق دهد. چرا که فاطمه پاره تن من است هر که او را اذيت کند مرا اذيت کرده و هر که او را نگران کند مرا نگران کرده است» در روايت ديگري علي دختر ابوجهل را با وجود فاطمه در منزلش، خواستگاري ميکند! احمد بن حنبل روايت ميکند: رسول خدا بر علي و فاطمه وارد شد و آنها را براي نماز بيدار کرد. سپس به خانهاش بازگشت و مقداري از شب را نماز شب خواند اما صدايي از آنها نشنيد. دوباره بازگشت و بيدارشان کرد و گفت برخيزيد و نماز بخوانيد. علي نشست و با دستانش چشمش را ماليد و گفت به خدا قسم ما نمازي به جز نماز واجب نميخوانيم. روحمان نيز در دست خدا اگر خواست بيدار ميشويم!! ( يعني لزومي ندارد که تو ما را براي نماز بيدار کني!) رسول خدا ناراحت شد و از آنجا بيرون آمد و با دستش بر ران خود ميزد و سخن علي را تکرار ميکرد! ترمذي از علي نقل ميکند که گفت : زياد از من مذي خارج ميشود از رسول خدا حکمش را پرسيدم گفت : مني غسل دارد و مذي فقط وضو دارد. و بخاري نقل ميکند که علي و عباس بر عمر وارد شدند. عباس گفت يا اميرالمومنين بين من و اين مرد قضاوت کن. نزاع آنها در مورد اموالي بود که از بنينضير گرفته شده بود. پس علي و عباس شروع کردند به هم ناسزا گفتن و فحش دادن!! و ازمحمد بن حنفيه نقل ميکند که گفت: از پدرم (علي) پرسيدم چه کسي برترين مردم است پس از رسول خدا ؟ گفت: ابوبکر و سپس عمر! پس گفتم تو چه ميشوي؟ گفت : من تنها يک نفر از مسلمانانم! از اين روايات و بسياري ديگر از آنها، به اين نتايج ميرسيم: امام علي عمدا پيامبر را اذيت کرد و سخنش را گوش نکرد و نماز نخواند! امام علي با رسول خدا لجاجت کرد و درخواستش را براي خواندن نماز رد کرد! شهوت جنسي بر علي غلبه داشت! علي احکام وضو را نميدانست! علي هيچ چيز از علم پيامبر را به ارث نبرده بود! علي خلافت ابوبکر و عمرو عثمان را اقرار ميکرد! علي شهيد نبود! مشروعيت علي برگرفته از مشروعيت عمر بود! ( چرا که عمر شهادت داد که پيامبر قبل از رحلت از علي راضي بود!!) علي سنت خلفاي سه گانه پيش از خود را پذيرفته بود! علي به خاطر پول عموي رسول خدا را فحش داده بود! علي اعتراف کرد به برتري ابوبکر و عمر و عثمان بر خودش! يعني اعتراف دارد به صحيح بودن خلافتشان! و اين با رواياتي که خود اهل سنت نقل کردهاند و رخدادهاي تاريخي کاملا مغايرت و تناقض دارد. پس نقل چنين رواياتي هيچ انگيزهاي ندارد جز شکستن قداست امام علي در اذهان مسلمين و متزلزل ساختن مقام والايش در قلوب آنان. حال بايد از آنان پرسيد که: آيا اين همان علي است که شب هجرت با وجود خطرات فراوان و براي حفظ جان رسول خدا در بستر ايشان خوابيد؟ آيا اين همان علي است که در جنگهاي خندق و خيبر آنهمه از خود رشادت نشان داد؟ آيا اين همان علي است که در جنگ احد با آنکه بسياري از صحابه فرار کردند، او در کنار پيامبر ماند؟ آيا اين همان علي است که رسول خدا او و فاطمه و حسنينش را براي مباهله با مسيحيان نجران با خود برد؟ آيا اين همان علي است که پيامبر در حقش فرمودند : « علي همواره با حق است و حق هم با علي» آيا اين همان علي است که در ماه رمضان و به هنگام عبادت در مسجد به شهادت رسيد؟ افضليت علي (ع) بر سايرين بسياري از فضائل و مناقبي را که شيعيان درباره علي بن ابيطالب نقل ميکنند داراي سند و مدارک واقعي است که در کتابهاي صحيح و مورد اطمينان اهل سنت هم نوشته شده است و نه تنها از يک راه بلکه از راهها و سندهاي گوناگون نقل شده است که ديگر جايي براي دودلي باقي نميماند. بسياري از اصحاب، روايتهاي بيشماري را در فضائل امام علي نقل کردهاند تا آنجا که ابن حنبل ميگويد: « هيچ يک از اصحاب رسول خدا، داراي آنقدر فضائل زياد نيست جز علي بن ابيطالب» ( مستدرک حاکم ج 3 ص 107- مناقب خوارزمي ص 3 و 19 – تاريخ الخلفا سيوطي ص 168 – صواعق المحرقه ص 72 – تاريخ ابن عساکر ج 3 ص 63 شواهد التنزيل حسکاني حنفي ج 1 ص 19) قاضي اسماعيل و نسايي و ابوعلي نيشابوري هم مي گويند: « روايتهايي با سندهاي درست در حق هيچيک از اصحاب نيامده است، جز آنچه در حق علي (ع) آمده است.» ( رياض النظره طبري ج2 ص 82 – صواعق المحرقه ابن حجر ص 118 و ص 72) و اين درحالي است که امويان مردم را در قلمرو حکومت اسلامي، وادار به دشنام و نفرين علي کرده و از ذکر هر فضيلتي براي او قدغن نموده و حتي نمي گذاشتند کسي نام علي را بر خود يا فرزندانش بگذارد و عليرغم اين انکارها و مخالفتها، فضائل و مناقبش، جهان را فرا گرفته است. و در اين باره امام شافعي ميگويد: « در شگفتم از مردي که دشمنان، کينه توزانه، فضائلش را پنهان داشتند و دوستانش از ترس آشکار نکردند. با اين حال آنقدر فضيلت براي او ذکر شده که زمين وآسمان را پر کرده است. »
| |||||
| | |||||
| | |||||
| محمد علي ( دوشنبه 13/3/1387 :: ساعت 3:47 عصر ) «وقتي پيامبر اسلام ميگويد فاطمه يکي از چهار زن بزرگ جهان است، وقتي که در برابر همه رنجها و پريشانيها و همه غمهاي زندگي فاطمه، پيغمبر به او تسلي ميدهد که «نميخواهي بانوي همه زنان جهان باشي؟» اينها تعارف نيست که يک مرد به دخترش ميگويد! پيغمبر چنين تعارفها را ندارد!... وقتي ميگويد تو مي تواني بانوي همه زنان جهان باشي، به معناي اين نيست که تعارف کرده باشد و هم به معناي آن نيست که براي پيروان خود يک بت ساخته باشد که فقط او را بپرستند و يک معبود که ستايشش کنند و يک ممدوح که فقط مدحش را بگويند و يا يک قرباني که فقط عزاداري کنند؛ بلکه به عنوان يک سرمشق او را بشناسند و از روي زندگياش درس بياموزند و عمل کنند. اين به معناي «سيده زنان عالم» است. چگونه ميتوان آموخت؟ آنچه ميخواهم بگويم درس آموختن از اين شخصيت است. وقتي که مثلا مساله فدک در زندگي فاطمه مطرح است بايد ديد از آن چه ميتوان آموخت؟ من قبلا گفتهام تکيه حضرت فاطمه براي پس گرفتن فدک فقط کوششي براي باز گرفتن يک مزرعه کوچک نيست. اينقدر نبايد دعوت فاطمه و مبارزه فاطمه را کوچک کرد و تحقير کرد. براي اينکه مبارزه براي پس گرفتن فدک، و اعلان غصب فدک بطور مداوم به عنوان نشان دادن نشانهاي و مظهري از غصب و انحراف در رژيم حاکمي است که فاطمه با آن مخالف است. اين يک نمونه سياسي است براي نشان دادن هميشگي رژيمي که الان روي کار آمده و عليرغم تمام توجيهات ديني و وجهههاي اصحاب، بر اساس حق و عدل و قانون و اسلام عمل نکرده است و نمونهاش فدک، که اگر يک تومان هم باشد، بزرگترين ارزش را دارد.... امروز نه فدک است و نه اين تصادم هست و نه انتخابات سقيفه. خيال نکنيد که يک موضوع تاريخي است، نه. اين موضوعات زنده است و بايد تکرار بشود، اما نه به عنوان موضوعات تکراري تاريخ که هر سال بايد فقط يادآوري بشود بلکه به عنوان اينکه طرح شود و از آن درس گرفته شود. چه درسي؟ درسي که ميتوان از بزرگترين مظهر مادري در تاريخ اسلام و نمونه اعلاي يک زن در خانه، داراي همسر و پرورنده فرزند- آنچنان همسري و اينچنين فرزنداني- گرفت: چنين زني که در تمام مدت عمرش از طفوليت تا ازدواجش و از ازدواجش تا مرگش، به عنوان يک عنصر مسئول در سرنوشت امت، فکر، عقيده، مبارزه و حق پرستي و همچنين در مقابل انحراف و در غصب و ستمي که در جامعهاش بوجود ميآيد، احساس مسئوليت ميکند و در متن درگيريهاي اجتماعي حضور دارد و تا لحظه مرگش خاموش نمينشيند، عليرغم اينکه ميداند در اين مبارزه پيروز هم نخواهد شد! همچنين امروز او ميتواند زن مسلمان را بسازد. او به عنوان يک مادر در مرحلهاي که دختري چون زينب ميپرورد و پسراني چون حسن و حسين (ع)، و به عنوان يک بعد ديگر زن متعالي و مثالي، همسر به عنوان کسي که در تنهاييها و سختيها ، نقشها و عظمتهاي علي (ع) پا به پاي اوست و همچنين به عنوان يک زن مسئول اجتماعي، کسي که از بدو تولد تا لحظهاي که پدرش را تنها به زمين گذاشت و در غربت دفن شد و در خاموشي، باز يک لحظه از مبارزه نايستاد: در جبهه خارجي با کفر تا هجرت و در جبهه داخلي با انحراف و قتل تا لحظه مرگ، حتي بعد از مرگ نيز که: «علي مرا پنهان دفن کن تا بر گور من گرد نيايند و هم بر عزاي من مراسمي برپا نکنند و بر من نماز نخوانند و مراسمي بپا ندارند تا به نام من قدرتي که هم اکنون بر روي کار آمده قدرت خود را توجيه ديني نکند» زني که حتي مردن و دفن شدنش را ميخواهد وسيلهاي کند براي مبارزه در راه حق و محکوم کردن ابدي و هميشگي غصب. اين است «چگونه امروز زن مسلمان بودن»!
| |||||
| | |||||
| | |||||
| محمد علي ( جمعه 16/1/1387 :: ساعت 5:11 عصر ) عشق اهل بيت هميشه در آثار و اشعار عارفان ما جلوهگري ميکرد و ميکند. مولوي جلالالدين محمد بلخي نمونهاي عالي از عارفان و شاعران ايراني است که در جاي جاي آثار او عشق و محبت اهل بيت پيامبر اکرم (ص) موج ميزند. شعر زير تنها قطرهاي از درياي بيکران عرفان مولوي است که در آن، نام يکايک جانشينان پيامبر اسلام و فرزندان امام علي (ع) آمده است. لازم به ذکر است که بنده هيچ قضاوتي در خصوص شيعه يا سني بودن مولوي نميکنم(اگر چه در اين مورد حرف بسيار است و مدارک زيادي نيز وجود دارد) اما حرف اصلي من اينست که محبت اهل بيت چراغي است که نور آن در دلهاي همه مسلمين (چه شيعه و چه سني) روشن بوده و هست: حمد است گفتن نام تو اي نور فرخ نام تو خورشيد و مه هندوي تو الله، مولانا علي خورشيد مشرق خاوري در بندگي بسته کمر ماهت غلام نيک پي الله، مولانا علي خورشيد باشد ذرهاي از خاکدان کوي تو درياي عمان شبنمي الله، مولانا علي موسي عمران در غمت بنشسته بد در کوه طور داود ميخواندت زبور الله، مولانا علي آدم که نور عالم است عيسي که پور مريم است در کوي عشقت در هم است الله، مولانا علي داود را آهن چو موم قدرست نموده کردگار زيرا به دل اقرار کرد الله، مولانا علي آن نور چشم انبيا احمد که بد بدر دجا ميگفت در قرب دنا الله، مولانا علي قاضي و شيخ و محتسب دارد به دل بغض علي هر سه شدند از دين بري الله، مولانا علي گر مقتداي جاهلي کردست در دين جاهلي تو مقتداي کاملي الله، مولانا علي شاهم علي مرتضي بعدش حسن نجم سما خوانم حسين کربلا الله، مولانا علي آن آدم آل عبا دانم علي زين العباد هم باقر و صادق گوا الله، مولانا علي موسي کاظم هفتمين باشد امام و رهنما گويد علي موسي الرضا الله، مولانا علي سوي تقي آي و نقي در مهر او عهدي بخوان با عسکري رازي بگو الله، مولانا علي مهدي سوار آخرين بر خصم بگشايد کمين خارج رود زير زمين الله، مولانا علي تخم خوارج در جهان ناچيز و ناپيدا شود آن شاه چون بيدار شود الله، مولانا علي ديو و پري و اهرمن، اولاد آدم مرد و زن دارند اين سر در دهن الله، مولانا علي اقرار کن اظهار کن مولاي رومي اين سخن هر لحظه سر من لدن الله، مولانا علي اي شمس تبريزي بيا بر ما مکن جور و جفا رخ را به مولانا نما الله، مولانا علي | |||||
| | |||||
| | |||||
| محمد علي ( شنبه 18/12/1386 :: ساعت 8:11 عصر ) افسوس، و هزار افسوس، که عمر مانع شد و نگذاشت مقصود رسول خدا تحقق يابد، و گفت: مرض بر او غلبه کرده، هذيان مىگويد، کتاب خدا ما را بس است، رسول خدا با يکدنيا اندوه و غم چشم از جهان بستند... ابن سعد در طبقات با اسناد خود از سعيد بن جبير از ابن عباس روايت مىکند قال: اشتکى النبى صلى الله عليه و آله يوم الخميس، فجعل، يعنى ابن عباس، يبکى و يقول: يوم الخميس و ما يوم الخميس! اشتد بالنبى صلى الله عليه و آله وجعه فقال: ائتونى بدواة و صحيفة اکتب لکم کتابا لا تضلوا بعده ابدا، قال: فقال بعض من کان عنده: ان نبى الله ليهجر! قال: فقيل له: الا ناتيک بما طلبت؟ قال: او بعد ماذا؟قال: فلم يدع به[1] ابن عباس درباره روز پنجشنبه (که رسول خدا صلى الله عليه و آله از مرض متالم و ناراحتبودند) گريه مىکرد و مىگفت: روز پنجشنبه و نمىدانيد در روز پنجشنبه چه خبر بود، درد و مرض پيغمبر شدت کرد و فرمود: يک دوات و صفحه اى بياوريد، تا براى شما مطلبى را بنويسم که پس از آن هيچگاه گمراه نشويد، ابن عباس گويد: بعضي افراد مجلس گفتند: پيغمبر خدا هذيان مىگويد: ابن عباس گويد: و پس از آن برسول خدا گفته شد: آيا بياوريم آنچه را مى خواستى؟ فرمود: آيا بعد از اين حادثه ؟ رسول خدا ديگر طلب ننمود. و با سند ديگر از سعيد بن جعفر روايت مىکند که ابن عباس گفت: يوم الخميس و ما يوم الخميس! (2) ابن عباس مىگويد: روز پنجشنبه و نمىدانيد روز پنجشنبه چه روزى بود. کسالت رسول خدا صلى الله عليه و آله شدت کرد و فرمود: دوات و صفحهاى بياوريد تا براى شما مکتوبى را بنويسم که پس از آن هيچگاه گمراه نشويد، و در حاليکه در نزد پيغمبر خدا دعوى و تنازع جايز نيست نزاع کردند و گفتند: حالش چگونه است؟ آيا هذيان مىگويد؟ از او سؤال کنيد! رفتند بار ديگر از رسول خدا بپرسند که چه مىخواهد، فرمود: واگذاريد مرا، آنچه من الان در آن هستم بهتر است از آنچه شما مرا به آن مىخوانيد. و با سند ديگر از جابر بن عبدالله انصارى روايت کند که: لما کان فى مرض رسول الله صلى الله عليه و آله الذى توفى فيه، دعا بصحيفة ليکتب فيها لامته کتابا لا يضلون و لا يضلون، قال: فکان فى البيت لغط و کلام و تکلم عمر بن الخطاب قال: فرفضه النبى. جابر بن عبدالله انصارى مىگويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله در مرض موت خود صفحه اى خواستند، تا در آن نامهاى براى امتخود بنويسند، که بر اثر آن امت گمراه نکنند، و گمراه نشوند. جابر گويد: در اطاق رسول خدا در اثر اين درخواست پيغمبر سخنانى رفت، و صدا بلند شد، و عمر بن خطاب تکلم نمود، و پيغمبر او را طرد فرمود. و با سند ديگر از عمر بن خطاب روايت مىکند: قال: کنا عند النبى و بيننا و بين النساء حجاب، فقال رسول الله صلى الله عليه و آله: اغسلونى بسبع قرب، و اتونى بصحيفة و دواة، اکتب لکم کتابا لن تضلوا بعده ابدا! فقال النسوة: ائتوا رسول الله صلى الله عليه و آله بحاجته. قال عمر: فقلت: اسکتن فانکن صواحبه، اذا مرض عصرتن اعينکن و اذا صح اخذتن بعنقه! فقال: رسول الله صلى الله عليه و آله: هن خير منکم.[3] عمر بن خطاب گويد: ما در محضر پيغمبر خدا بوديم و بين ما و جماعت زنان پرده و حجابى بود، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: مرا با هفت مشک آب غسل دهيد، و يک صفحه و دوات بياوريد تا براى شما مکتوبى بنويسم که بعد از آن هيچگاه گمراه نشويد! زنان گفتند: آنچه را که رسول خدا طلب کرده است برايش بياوريد. عمر مىگويد: من گفتم:اى زنان ساکت باشيد!چون شما همبستران او هستيد، چون مريض گردد چشمان خود را به اشک ميفشريد و چون صحت يابد بگردن او دست ميآويزيد! رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اين زنان بهتر از شما هستند. مانع شدن عمر از آوردن کاغذ و دوات براى رسول اللهو با سند ديگر از عباس روايت مىکند، [4] ابن عباس گويد: چون وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله نزديک شد، و در اطاق آنحضرت جماعتى از جمله عمر بن خطاب حاضر بودند، رسول خدا فرمود: بياوريد (يا نزديک من بيائيد) تا من براى شما چيزى بنويسم که پس از آن ابدا گمراه نگرديد، عمر گفت: درد بيمارى بر رسول خدا غلبه کرده و او را بي خويشتن نموده (و بدون تامل و تفکر و اختيار سخن ميگويد) کتاب خدا براى ما بس است،در بين اهل خانه اختلاف افتاد، و نزاع و مخاصمه در گرفت، بعضى از اهل خانه گفتند: براى رسول خدا حاضر سازيد آنچه را که مىخواهد، تا براى شما بنويسد، و بعضى دگر طرفدارى از عمر کرده، و همان سخن او را گفتند، چون اختلاف شديد شد و صداها بلند شد و رسول الله را به غم و اندوه فرو بردند فرمود: از نزد من برخيزيد، و برويد! عبيدالله بن عبدالله بن عباس گويد: پدرم عبدالله بن عباس پيوسته مىگفت: مصيبت، مصيبتبزرگ همان بود که ميان رسول خدا و نوشتهاش فاصله انداختند، و نگذاردند که آن مکتوبى را که در نظر داشتبنويسد، و بعلت اختلاف و بلند کردن صدا در مجلس آنحضرت مانع از اين مهم شدند.
[1] طبقات ابن سعد ج 2 ص 242 چاپ بيروت 1376 ه. ق [2] طبقات ابن سعد ج 2 ص 244 [3] طبقات ابن سعد ج 2 صفحه 244 [4] طبقات ابن سعد ج 1 ص 244 اين ماجراي دردناک، در بسياري از کتابهاي معتبر اهل سنت ذکر شده است. به عنوان مثال مي توان از کتب زير نام برد: صحيح بخاري جلد 2 باب قول المريض- صحيح مسلم ج 5 ص 75- مسند امام احمد ج 1 ص 355 و ج 5 ص 116- تاريخ طبري ج 3 ص 193- تاريخ ابن اثير ج 2 ص 302 براي بررسي بيشتر حديث قرطاس به اين آدرس مراجعه کنيد | |||||
| | |||||
| | |||||
| محمد علي ( پنجشنبه 6/10/1386 :: ساعت 3:0 عصر ) عيد غدير از اعياد بزرگ اسلامي است که ملتهاي مسلمان در روزگارهاي گذشته به بزرگداشت آن و تجليل مراسم آن اهتمامي بسزا داشتند. در سخنان ابوريحان بيروني و عبدالملک ثعالبي و ابن طلحه شافعي و ابن خلکان و ... به اين موضوع اشاره شده است. ابوريحان بيروني ميگويد: عيد غدير از جمله عيدهايي است که اهل اسلام، مراسم آنرا برگزار ميکنند.(آثار الباقيه ص 334 ) علامه اميني در کتاب خود، فصلي را با عنوان عيد الغدير في الاسلام اختصاص داده و از پيامبر اکرم (ص) نقل کرده است که فرمودند: برترين عيدهاي امت من، عيد غدير خم است(الغدير ج 1 ص 283) مدارک حديث غدير: کتابهاي حديث و تفسير و کلام و عقايد و سيره و لغت عالمان اهل سنت مملو است از احاديث و ماجراي غدير و مسلم بودن واقعه غدير، حقيقتي است انکارناپذير. به گفته عالم سني مشهور، ضياءالدين مقبلي صنعاني مکي(1047-1108): اگر حديث غدير صابت و معلوم نباشد، پس در اسلام هيچ ثابت و معلومي وجود ندارد!... علامه امين در کتاب ارزشمند الغدير، هنگامي که به ذکر اسناد غدير از کتب اهل سنت ميپردازد، آنرا از 110 تن از صحابه و 84 تن از تابعان و 361 تن از عالمان و محدثان اهل سنت نقل کرده است که به تعدادي از آنها اشاره ميکنيم: راويان غدير از صحابه: 1- ابوبکر بن ابي قحافه 2- سعد بن عباده انصاري 3- خالد بن وليد مخزومي 4- عمر بن خطاب 5- ابي بن کعب انصاري 6- ابوذر غفاري 7- عبدالرحمن بن عوف 8- عباس بن عبدالمطلب 9- عبدالله بن مسعود 10 - مقداد بن عمرو کندي 11- عثمان بن عفان 12 - حذيفه بن يمان يماني 13- زبير بن عوام 14-سلمان فارسي 15- طلحه بن عبيدالله 16- خزيمه بن ثابت انصاري 17- عمار ياسر 18- عمرو بن عاص 19- زيد بن ثابت انصاري 20- ابو ايوب انصاري 21- سعيد بن زيد قرشي 22- عمرو بن حمق خزاعي 23- عمران بن حصين خزاعي 24- اسامه بن زيد بن حارثه 25- سعد بن ابي وقاص 26- عايشه 27- سمره بن سعد انصاري 28- قيس بن سعد انصاري 29- ابو سعيد خدري 30- زيد بن ارقم 31- عبدالله بن عباس 32- عدي بن حاتم 33- براء بن عازب 34- عبدالله بن عمر 35 - جابر بن عبدالله انصاري 36- سلمه بن عمرو اسلمي 37- مالک بن حويرث ليثي 38- سهل بن سعد ساعدي 39- انس بن مالک 40- ابوالطفيل عامر بن واثله راويان غدير از تابعان: 1- سعيد بن وهب کوفي 2- ابومريم بن حبيش اسدي 3- ابوسلمه بن عبدالرحمان بن عوف 4- سعيد بن مسيب 5- سعيد بن جبير 6- ابوصالح مدني 7-عامر بن سعد بن ابي وقاص 8- ضحاک بن مزاحم هلالي 9-سالم بن عبدالله بن عمر 10-طاووس بن کيسان يماني 11- ابو نجيح يسار ثقفي 12- حکم بن عتيبه کوفي 13- عدي بن ثابت انصاري 14- عمرو بن مره کوفي 15- حبيب بن ابي ثابت اسدي 16- سلمه بن کهيل حضرمي 17- ابواسحاق سبيعي 18- علي بن زيد بصري 19- يزيد بن ابي زياد کوفي 20- ابوبکر مخزومي راويان حديث غدير از علما و محدثان اهل سنت:(براي آگاهي از نام کليه محدثان اهل سنت که حديث غدير را در کتب خود ذکر کرده اند به کتاب الغدير مراجعه نماييد) 1- عمرو بن دينار جمحي مکي 2- حافظ ابوهشام ضبي کوفي 3- حافظ عبدالملک عرزمي 4- حافظ محمد بن اسحاق (صاحب سيره نبوي )5- حافظ ابن لهيمه مصري 5- حافظ ابن لهيعه مصري 6- حافظ وکيع بن جراح کوفي 7- محمد بن ادريس شافعي 8- حافظ عبدالرزاق صنعاني9- حافظ ابو عبيد هروي 10- حافظ ابن راهويه مروزي 11- احمد بن حنبل شيباني 12- حافظ محمد بن اسماعيل بخاري (صاحب صحيح) 13- حافظ احمد بن منصور بغدادي (صاحب مسند) 14- حافظ ابن ماجه قزويني (صاحب سنن) 15- حافظ ابو عيسي ترمزي (صاحب صحيح) 16- حافظ ابو عبدالرحمان نسايي (صحاب سنن)17- حافظ ابويعلي موصلي 18- محمد بن جرير طبري 19- حافظ علي دارقطني 20- حافظ ابن زولاق مصري 21- قاضي ابوبکر باقلاني 22- حافظ محمد حاکم نيشابوري (صاحب المستدرک علي صحيحين) 23- ابواسحاق ثعلبي 24- حافظ ابوبکر خطيب بغدادي 25- ابوالحسن واحدي نيشابوري 26- حافظ ابو محمد فراء بغوي 27 - حافظ ابن عساکر دمشقي 18- فخرالدين رازي 29- ابوعبدالله ياقوت حموي 30- حافظ ابوالحسن ابن اثير جزري و... اسناد بي شمار حديث غدير: - حافظ ابن حجر هيتمي ميگويد: در روايات احمد بن حنبل، 30 تن از صحابه پيامبر اين حديث را روايت کردهاند.( الغدير ج 1 ص 300) - محمد بن جرير طبري - محدث و مفسر و مورخ مشهور- 75 سند براي اين حديث آورده است. (الغدير ج 1 ص 153) - حافظ ابوالعلاء همداني ميگويد: من حديث غدير را با 250 سند و طريق نقل ميکنم. (الغدير ج ص 158) -- محمد عبدالغني حسن، اديب و ناقد معروف مصري ،شاعر اهرام و مولف کتابهايي چند از جمله کتاب اعلام من الشرق، ميگويد: واقعه غدير از حقيقتهاي مسلم است که جاي جدل درباره آن نيست و صحت غدير تقريبا مورد اجماع اهل سنت و شيعيان است. و اين حديث از نظر صحت و تواتر و استحکام سند، به پايه اي رسيده است که نيازي به اثبات و تاييد اشخاص ندارد. (الغدير ج 1) - عبدالفتاح عبدالمقصود نويسنده و محقق مصري و استاد دانشگاه اسکندريه، مي گويد: حديث غدير، بدون شک حقيقتي است که دستخوش باطل نمي شود، فروزان است، درخشان است، چون روشنايي روز و خود يکي از حقايق جوشنده الهام است که از سينه پيامبر جوشيده است... معناي مولا: پس از گذشت قرنها از روز غدير، پس از آنکه در آن اجتماع عظيم همه حاضران از کلمه مولي در خطبه غراي پيامبر، امامت و اولويت و رهبري را درک کردند و در حضور پيامبر همه با علي بيعت کردند و پس از آنکه حسان بن ثابت، از اين لفظ معني پيشوايي را فهميد و در شعر خود سرود و پس از آنکه جمع فراواني از علماي اهل سنت روز غدير را روز نصب امام و تعيين خليفه از سوي پيامبر اکرم دانسته و بدان تصريح کردند( الغدير ج 1 از ص 391 به بعد) و پس از اعتراف عمر و ابوبکر و عثمان و معاويه و ... بدان واقعه تارخي و پس از اينها همه، يکي از متکلمين شبهه اي ايجاد کرد که مقصود از مولي، دوست و ياور و پسرعمو است! و جالب آنکه مامون عباسي به دانشمندان مجلس خود ميگويد: اين موضوع که به بچهاي روا نيست نسبت داده شود، چطور به پيامبر نسبت ميدهيد که مرادش از مولي در آن هنگامه پهناور و با آنهمه مقدمات، پسر عمو و امثال آن باشد؟ و جالب آنکه اشکال کنندگان نه عرب بودهاند و نه حق قضاوت در لغت عرب داشتهاند.... علامه اميني درباره معناي مولي نيز با همان پژوهش پيگيري علمي ويژه خويش، نام بيش از 40 نفر از عالمان اهل سنت و واژهشناسان و مفسران سلف را نام برده است که مولي را به معناي اولي (اولي به تصرف و صاحب حق ولايت) دانسته اند از جمله آنها: 1- محمد بن سائب کلبي، مفسر نسابه 2- يحيي بن زياد فرا، 3- ابو عبيده معمر بن مثني بصري 4- ابوالحسن اخفش 5- ابوزيد بن اوس 6- ابوالعباس ثعلب شيباني 7- ابوبکر انباري 8- علي بن عيسي رماني 9- ابوالحسن واحدي 10- حسين بن مسعود 11- ابوالبقا عکبري 12- جارالله زمخشري 13- علاءالدين خازن بغدادي 14-جلال الدين محلي شافعي 15- شهاب الدين خفاجي حنفي و ... شاعران غدير : از دلايل مهم و روشن درباره معناي واژه مولي، فهم و کاربرد شاعران غدير است. زيرا اين شاعران بطور عمده از شخصيتهاي برجسته و از پشتوانههاي زبان و ادبيات عرب بودهاند. اينک نام شماري از آنها: 1- حسان بن ثابت انصاري 2- کميت بن زيد اسدي 3- سيد حميري 4- سفيان عبدي کوفي 5- ابو تمام طايي 6- دعبل خزاعي 7- ابن الرومي بغدادي 8- مفجع بصري 9- ابوالقاسم صنوبري حلبي 10- قاضي ابوالقاسم تنوخي 11- ابوالقاسم زاهي بغدادي 12- ابوفراس حمداني 13- ابوالفتح کشاجم فلسطيني 14- ناشي صغير بغدادي 15- ابن حجاج بغدادي 16- ابو حامد انطاکي 17- ابن حماد عبدي کوفي 18- ابوالعلاء سروي 19- شريف مرتضي علم الهدي 20- مهيار ديلمي بغدادي 21- شريف ابوالحسن رضي موسوي 21- ابوالعلاي معري 22- ابن منير طرابلسي 23- صفي الدين حلي 24- ابن جابر اندلسي و ... | |||||
| | |||||
| | ||
| محمد علي ( چهارشنبه 14/9/1386 :: ساعت 11:54 صبح ) از آنجا که دوستان وبلاگ نويس اهل سنت ما، علاقه وافري به افسانه عبدالله بن سبا دارند و سعي مي کنند که به هر نحو ممکن و با ناديده گرفتن روايات و احاديث فراوان، عشق و علاقه شيعيان را به خاندان نبوت صرفا ساخته و پرداخته يک يهودي بدانند، لازم ديدم که بخشي از کتاب استاد ارجمند آقاي جعفر سبحاني را در اين خصوص نقل بکنم. هر چند ناديده گرفتن احاديث و اشارات تاريخي از سوي برادران عزيز اهل سنت، ديگر به امري تکراري براي ما تبديل شده است: شيعه در لغت، پيروان و ياوران يک شخص است و جمع آن شِيَع و اشياع است و گفته مى شود: از او پيروى کرد، همچنان که گفته مى شود : با او موالات و همبستگى نمود. ابن فارس گفته است : شيعه دو معناى ريشه اى دارد، يکى بر يارى دلالت دارد و ديگرى بر پخش و گسترش. اينکه مى گويند فلانى وقتى بيرون رفت، ديگرى او را مشايعت کرد، از معناى اوّل است. سخنان ديگرى از فرهنگ نگاران همه به يک معنى اشاره دارد. نتيجه اين که : «شيعه» جماعتى است که پيرو رييس خودند و انديشه اى و احد دارند و در سايه اين فکر مشترک، با هم يارى و معاضدت دارند. اين، معناى لغوى شيعه است، امّا در اينجا معناى دوّم يعنى آنچه ميان عالمان مصطلح است مهم است. وقتى شيعه گفته مى شود، مقصود از آن عبارت است از :1 کسى که دوستدار على(عليه السلام) و فرزندان اوست، به اين اعتبار که آنان خاندان پيامبرند و خداوند در قرآن مودّت آنان را واجب ساخته است : بگو از شما براى رسالت، مزدى نمى خواهم، مگر مهرورزى نسبت به نزديکانم. شيعه به اين معنى، جز بر نواصب که دشمن على(عليه السلام) و خاندان اويند، به همه مسلمانان گفته مى شود. ريشه آن انديشه (ناصبى گرى) به دوران معاويه بر مى گردد که پايه گذار دشنام به على(عليه السلام) بر فراز منبرها بود. جز آنان، همه مسلمانان اهل بيت پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) را احترام مى گذارند و دوست دارند و هر صبح و شام بر آنان درود مى فرستند. امام شافعى در شعر خود مى گويد :«اى اهل بيت پيامبر خدا، محبت شما واجبى از سوى خداوند است که در قرآن آن را فرو فرستاده است. در افتخار بزرگ شما همين بس که هر کس بر شما درود نفرستد، نمازش کامل نيست» 2 کسى که على(عليه السلام) را بر عثمان يا بر همه خلفا برترى مى دهد، با اعتقاد بر اينکه او چهارمين خليفه است و دليل مقدم دانستن او روايات فراوانى است که درباره فضايل و مناقب او از پيامبر اعظم(صلى الله عليه وآله) نقل شده و اصحاب حديث آن ها را در مجموعه هاى حديثى خود آورده اند و اين احاديث، انسان را وا مى دارد که باور کند آن حضرت برترين صحابه است. معتزله هاى بغداد و اندکى از اهل حديث اين عقيده را دارند. بسيارى از کسانى که در موضوع رجال و شرح حال و فرقه ها کتاب نوشته اند، بر مبناى همين اصطلاح، گروهى اندک از صحابه و بسيارى از تابعين را شيعه دانسته اند و آن را از اسباب ضعف شمرده اند و برترى خلفا را به على(عليه السلام) اصلى از اصول دين دانسته اند که از آن نمى توان گذشت، با اينکه امامت نزد اهل سنّت يکى از فروع است، تا چه رسد به درجات و رتبه خلفا که از اصول دين باشد؟!چه بسا بر کسانى که توجّهى به اين اصطلاح ندارند، مسأله خلط مى شود و بين اين دو معنى فرق نمى گذارند. ذهبى در «ميزان الاعتدال» و «سير اعلام النبلا» بيش از همه اين اصطلاح را به کار مى برد و بعضى از تابعين و راويان حديث را به «تشيّع» نسبت مى دهد با اين وصف، مى خواهد به ضعف آنان اشاره کند. ابو عبدالله حاکم نيشابورى مثل معتزليان بغداد به تشيع نسبت داده شده است و مقصود آن است که اينان، على(عليه السلام) را بر ساير خلفا برترى مى دهند، نه آنکه آن حضرت امامى باشد که خلافتش مورد نصّ است. 3 . کسى که از على(عليه السلام) و فرزندان او پيروى مى کند، به اعتبار اين که آنان جانشينان پيامبر(صلى الله عليه وآله) و پيشوايان مردم پس از اويند و آن حضرت ايشان را به فرمان خدا براى اين مقام نصب کرده و نام ها و ويژگى هاى آنان را ياد کرده است. در اينجا شيعه به اين معنى است و مشهور بوده که على(عليه السلام) وصىّ است و اين از لقب هاى او گشته و شاعران در قصيده هايشان با همين عنوان از او ياد کرده اند. امام على(عليه السلام) در برخى خطبه هايش بر اين معنى تأکيد فرموده است، از جمله : «از اين امّت هيچ کس با آل محمّد(صلى الله عليه وآله) مقايسه نمى شود و آنان که نعمت آل محمد(صلى الله عليه وآله) بر آنان جارى شده، هرگز با آنان برابر نيستند. آنان پايه دين وستون يقين اند.ويژگى هاى حق ولايت براى آنان است و وصايت و وراثت در اين خاندان است» فشرده سخن اينکه اين لفظ، شامل هر کس مى شود که به رهبرى امّت از سوى على(عليه السلام) پس از پيامبر(صلى الله عليه وآله) معتقد باشد و اينکه او جانشين پيامبر در همه امورى است که به او مربوط است، جز پيامبرى و نزول وحى. همه اين ها بر اساس تصريح پيامبر(صلى الله عليه وآله) است. بنابراين پايه اصلى تشيّع، اعتقاد به وصايت و رهبرى با همه شؤون آن براى امام(عليه السلام) است. تشيع، اعتقاد به اين است و جز اين، چيزى پايه اصلى مفهوم تشيّع و محور اطلاق شيعه بر او نيست. بى شک، شيعه انديشه هاى کلامى خاصى در زمينه اصول و فروع دارد که در برخى از آنها با ديگران مشترک اند و در برخى متفاوت، ليکن اين انديشه ها از نشانه هاى خاص آنان نيست، بلکه اصول و احکامى است که بر اساس آيات و روايات و عقل آنها را پذيرفته اند. بى شک از آنجا که پيامبر(صلى الله عليه وآله) عرب اصيل است، اين واژه را در معناى حقيقى آن (پيرو) به کار مى برد. وقتى آيه (إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ)(15) نازل شد، حضرت در حال حيات خويش پيروان على(عليه السلام) را شيعه توصيف کرد. به نقل محدثان و مفسّران، در روايات متعددى آمده است که رسول خدا(صلى الله عليه وآله)گروهى را که نسبت به على(عليه السلام) موالات و پيروى داشتند، خير البريّه (بهترين انسان ها) ناميد. برخى از اين احاديث چنين است :1. ابن عساکر از جابر بن عبدالله نقل مى کند : نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله) بوديم که على(عليه السلام)آمد. پيامبر فرمود : سوگند به آنکه جانم در دست اوست، اين و پيروانش در قيامت، رستگارند. و آيه (إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ) نازل شد. از آن پس هرگاه على(عليه السلام) مى آمد، اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى گفتند: (خَيْرُ الْبَرِيَّةِ)(بهترين انسان ها) آمد. 2ابن عدى و ابن عساکر از ابو سعيد روايت کرده اند که« علي عليه السلام خيرالبريه است» 3. ابن عدى از ابن عباس نقل مى کند: چون آيه(إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ)نازل شد، پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) به على(عليه السلام) فرمود(خَيْرُ الْبَرِيَّةِ) (بهترين انسان) تو و پيروان تو در روز قيامت هستيد، هم از خدا راضى هستيد، هم او از شما راضى است. 4ابن مردويه از على(عليه السلام) نقل مى کند که : پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) به من فرمود : آيا اين سخن خدا را نشنيده اى که (إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ)؟ آنان، تو و پيروان تو هستيد، وعدگاه من و شما کنار حوض است، آنگاه که امّت ها براى حسابرسى مى آيند، شما خوانده مى شويد. اين ها بخشى از رواياتى است که از پيامبر(صلى الله عليه وآله) نقل شده و لفظ شيعه بر پيروان على(عليه السلام)اطلاق شده است. خواستاران تفصيل بيشتر به اين منابع رجوع کنند : 1 ـ تفسير طبرى، جزء آخر (تفسير سوره بيّنه( 2 ـ الدرّ المنثور، ج6 ص 589 (تفسير سوره بيّنه( اين متون فراوان که بى نياز از بررسى سندى است، نشان مى دهد که على(عليه السلام) در ميان اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله)، متمايز به اين بود که شيعه و پيروانى دارد، با اوصاف و ويژگى هايى که در زمان پيامبر و پس از آن با اين نشانه ها شناخته مى شوند. پيدايش مذهب شيعه تشيع، يک مسلک کلامى همچون اعتزال نيست، تا از آغاز و علل پيدايش آن بحث کنيم، از يکى از حوادث هم پديد نيامده است، مثل خوارج، بلکه تشيع، عبارت است از اعتقاد به استمرار رهبرى اسلامى در قالب «وصايت» براى امام على(عليه السلام) و خاندان او. اين، اساس وروح تشيع است. اعتقادات ديگر شيعه در اصول و فروع، نقشى در صدق تشيع به صورت اثبات و نفى ندارد. بناى تشيع بر همان عقيده به تداوم رهبرى اسلامى در قالب وصايت براى على(عليه السلام) است. اين تفکّر، به دست مبارک پيامبر(صلى الله عليه وآله) در حال حياتش پى نهاده شد، گروهى از مهاجران و انصار نيز در زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) آن را پذيرفتند و پس از رحلت آن حضرت نيز بر همان عقيده باقى ماندند. گروهى ديگر از تابعين هم به آنان اقتدا کردند و اعتقاد به اين اصل، از همان زمان هاى گذشته تا کنون تداوم يافته است. | ||